روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

نامه های خوانده نشده
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  

مردی همسر و سه فرزندش را ترک گفته و در پی روزی خود و خانواده اش، راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و دوری او برایشان بسیار دشوار بود... مدتی بعد، پدر نامه ای به همسر و فرزندانش فرستاد. نامه که به خانه رسید، بچه ها یکی یکی آنرا در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیز ترین کسمان است. سپس بدون اینکه پاکت را باز کنند و نامه را بخوانند، آنرا در کیسه مخملی زیبایی قرار دادند.

هر چند وقت یکبار هم نامه را ازکیسه درآورده و به آن چشم می دوختند. سالها گذشت...پدر برای دیدن همسر و فرزندانش به خانه برگشت ولی به جز یکی از پسرانش کسی را در خانه نیافت.
از او پرسید: مادرت کجاست؟
پسر: مدتی پس از رفتنت سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر: چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی گذاشته بودم!!
پسر: نه... نامه را باز نکردیم.
پدر: برادرت کجاست؟
پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش را بگیرد و نصیحتش کند.او هم قاطی دوستان ناباب و گمراهی شده و روز و شب را با آنان می گذراند...پ
در: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من بیاید و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!
پسر: نه...
پدر:این دیگر چه وضعیتی است ! خواهرت کجاست؟
پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود ازدواج کرد.الان هم اصلا احساس خوشبختی نمی کند و زندگی سختی دارد.
پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را نخواند؟! من که در نامه هایم نوشته بودم این پسر آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من با ازدواج او با دخترم مخالفم!
پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی مخملی، تمیز و مرتب نگهداری کرده ایم... اما تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.

*‌ *‌ *

به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم پاشید و خوشبختیش را از دست داد، آنهم فقط به خاطر اینکه بچه ها نامه های پدرشان را نخواندند و به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان درآن نوشته عمل نکردند.سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.وای بر من...رفتار من با نامه های خدا دقیقا مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،نیایش
 
نیایش
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦  

خداوندا !
برای همسایه که نان مرا ربود، نان !!
برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !!
برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !!

و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم

 


کلمات کلیدی: نیایش
 
نیایش
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱  

خدایا !

نه به خواست من

که به اراده تو


کلمات کلیدی: نیایش
 
کدام آسمان ؟!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینیی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
کمک کنندگان
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦  

دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا" می کنند.


کلمات کلیدی: جملات قصار ،نیایش
 
قضاوت
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  

خدایا مرا یاری ده تا پیش از آنکه درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم

 

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،نیایش
 
آزمایش و امتحان
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦  

ابلیس بر حضرت عیسی (ع) آشکار شد و گفت: تو نبودی که می گفتی جز آنچه خدا مقررت کرده است بر تو نرسد؟ فرمود بلی .
گفت: پس خویشتن را از قله این کوه فرو انداز اگر مقررت باشد که به سلامت مانی. فرمود: خداوند را رسد که بندگان را آزماید نه بندگان را که خداوند را آزمایند .

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،نیایش
 
انسان و انسان ها
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥  

من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره مقدس زمین ، که بدون دیگران معنایی ندارم

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،نیایش
 
پیدا و گم
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸  

خداوندا ! چه چیز گم کرد آنکه تو را یافت و چه پیدا کرد آنکه تو را گم کرد .

 


کلمات کلیدی: نیایش
 
جایگاه
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢  

اگر می خواهی ببینی در نزد خداوند چه جایگاهی داری ،

‌ به درون خودت مراجعه کن ببین خداوند در نزد تو چه جایگاهی دارد .


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
خدا را شکر
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦  

خدارا شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

 

خدارا شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است.این یعنی او در خانه است و درخیابان ها پرسه نمی زند.

 

خدارا شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بی کار نیستم.

 

خدارا شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

 

خدارا شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

 

خدارا شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

 

خدارا شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

 

خدارا شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

 

خدارا شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

 

خدارا شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

 

خدارا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

 

خدارا شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

 

خدارا شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
فلسفه غم
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧  

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد .


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،نیایش
 
نیایش
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧  

خداوندا بگذار همیشه خواهان انجام آنی باشم که بیش از توان من است .


کلمات کلیدی: نیایش
 
نامه به خدا
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳  

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! 

 

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

 

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... 

 

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

 

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! 

 

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

 


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

 

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!! 

 

(خانه مدیران جوان)

 

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،نیایش
 
راه نجات
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳  

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آن که او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

 

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت : تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که تی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد، که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

(خانه مدیران جوان)

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،نیایش
 
معشوق همین جاست ...
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸  

کشیشی در روستائی از مناره کلیسا بالا می رفت تا به خدا نزدیک تر شود و می خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند روزی تصور کرد صدائی می شنود پس فریاد زد خدایا کجائی ؟ من صدایت را به وضوح نمی شنوم و همان صدا آمد که من این پایین هستم . میان بندگانم. تو کجائی؟

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
حکمت خدا
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥  

When GOD says YES ,

he gives you what you want.

 

When he says NO ,

he gives you something better ,

 

BUT !

 

When he says WAIT ,

he wishes to give you the best .

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،نیایش
 
نیایش
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥  

پروردگارا !

به من آرامش ده ، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده ، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
و بینش ده ، تا تفاوت این دو را بدانم


کلمات کلیدی: نیایش
 
قطاری با مسافران کم
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٠  

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.  در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت

 


کلمات کلیدی: نیایش ،داستان کوتاه
 
معشوقه
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥  

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین! به خدا معشوق من بالایی است

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی ،نیایش