روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

پروانه و دام
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱  

پروانه ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است
نه می تواند پرواز کند
نه بمیرد.

دانته

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
غصه
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢  

دیگر نمی خواهم غصه چیزهایی را که از دست داده ام بخورم ... مگر آن ها غصه از دست دادن مرا می خورند ؟!

 

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
دلیل شادی و غم
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤  

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او

و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
ساقیا
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤  

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم ، یا که سازت ساز نیست

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
حرفی برای گفتن
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸  

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ،
برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
کدام آسمان ؟!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینیی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
بیتی از غزل حافظ
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩  

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

(حافظ)


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
آهنگ زندگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧  

اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد، آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت ...

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
حساب دستت باشد !
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧  

یک جام پر از شراب دستت باشد 

تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بی خوابیست

ای عشق فقط حساب دستت باشد


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
بیانه مرگ
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳  

تازه زمانی که تصمیم گرفتم با تکمیل فرم ذیل برای خودم برنامه ریزی بلند مدتی داشته باشم، نمی دانستم که تا این حد عاجزم.

 

__ (نام خود را بنویسید) شب قبل در ___ سالگی(سنی که تمایل دارید) درگذشت.

 

وی قبل از فوت در __(جایی که بیشتر دوست دارید) زندگی می کرد.

 

او به عنوان یک ____ (شغلی که دوست دارید داشته باشید) مشغول بکار بود و مقام ___ را (تا میزانی که دوست دارید ترقی کنید) دارا بود.

 

 فعالیت های متفرقه او ____ ( سرگرمی ها، فعالیت های فوق برنامه و علایق مورد نظر خود را ثبت کنید) بود.

 

دستاوردهای وی شامل _______ بود.

 

او به خاطر ________ همیشه دریادها باقی خواهد ماند.

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
دیوانگی
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٥  

دیوانگیست ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم...

و این نیز دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
آزمایش و امتحان
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦  

ابلیس بر حضرت عیسی (ع) آشکار شد و گفت: تو نبودی که می گفتی جز آنچه خدا مقررت کرده است بر تو نرسد؟ فرمود بلی .
گفت: پس خویشتن را از قله این کوه فرو انداز اگر مقررت باشد که به سلامت مانی. فرمود: خداوند را رسد که بندگان را آزماید نه بندگان را که خداوند را آزمایند .

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،نیایش
 
لحظه ها
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧  

ستاره را گفتم :

کجاست مقصد این کهکشان سرگشته ؟
کجاست خانه ی این ناخدای سرگردان ؟
کجا به آب رسد تشنه
                                با فریب سراب ؟
ستاره گفت که :
                           خاموش !
                                         لحظه را دریاب !

(فریدون مشیری ، به نقل از وبلاگ شایورد)


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
به دنبال یکدیگر
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤  

وقتی مردم بعضی چیزها را زیاد می دانند ،
چیزهای دیگر زشت می شوند .

وقتی مردم بعضی چیزها را خوب می دانند ،
چیزهای دیگر بد می شوند .

بودن و نبودن یکدیگر را می آفرینند ،
سخت و ساده یکدیگر را پشتیبانند .

بلند و کوتاه یکدیگر را تعریف می کنند ،
پستی و بلندی به یکدیگر وابسته اند .

قبل و بعد به دنبال هم می آیند

منبع : وبلاگ شاهدخت گم شده

 

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
۱۰ سال
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥  

ده سال گذشت ... چه اینکه زندگی واقعی ،‌ مفید و موثر من از زمانی شروع شد که نوشتن رو آغاز کردم ... اولین بار ۱۵ خرداد ۱۳۷۶ به مناسبت تولدم ، و امروز دقیقا ۱۰ سال از اون روز می گذره .

توی این ده سال چقدر نوشتم و تایپ کردم ! داستان های طنز ، شعر ، مقاله ، نامه ، خاطرات ، برنامه ها ...  و چقدر هم توی ذهنم مطلب اومد و هیچ وقت نوشته نشد !

اما می تونم بگم راضی هستم از خودم ، هر چند شاید بهتر و بیشتر از این ها می تونستم بنویسم ... و می نویسم !

ده سال ز عمر من ، آمد و برفت
نیک و بد روزگار ، آمد و برفت
آنطور بزیستم که در این لحظه عمر
گویم که پرثمر ، آمد و برفت

(جدا هیچ وقت شاعر خوبی نبودم!)

تولد هر آدم ، روزیه که احساس کنه یک بار دیگه به دنیا اومده ... اون روز ممکنه هر روزی باشه ، ممکنه عید نوروز باشه ، ممکنه روز تولدش باشه ... روز مهم نیست ، یک بهانه است ، مهم اینه که اون روز باور کنه یه جهش دیگه توی زندگی اون به وجود میاد ،‌ و به میزان این جهش هاست که می تونه پیش بره و افق های تازه تری به وجود بیاره .

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
سکوت ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳  

من ساکت نیستم ... کلمات حقیر شده اند

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
داستان زندگی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱  

زندگی داستان یخ فروشی است که از او پرسیدند :‌ فروختی ؟
گفت : نخریدند ... تمام شد !

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
دیدن و ندیدن
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱  

در بیکرانه زندگی دو چیز افسون می کند :

آبی آسمان را که می بینی و می دانی که نیست ، و خدا را که نمی بینی و می دانی که هست

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
آغازی سخت ، ادامه ای آسان
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩  

عقاب هم در ابتدای پرواز پر می زند ،
اما هنگامی که اوج می گیرد ، دیگر حتی نیازی به پر زدن ندارد

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
ذهن ما
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧  

ذهن آدم چیز عجیبی است . باهوش است و می تواند خوب و بد بودن شرایط را تشخیص دهد اما به راحتی هم مثل یک بچه با یک شکلات گول می خورد . فقط باید بدانی چه طورمی شود آن را از افکار ناخوشایند منحرف کرد و چگونه آن را - آن طوری که خودت دلت میخواهد - ساخت .

وبلاگ از دلتنگی هامون


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
امید و روشن بینی
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱  

گاهی در بدترین لحظات زندگی که به نظر خیلی سیاه و تاریک میان ، چیزهایی دیده می شه که می شه با اون ها امیدوار بود و ادامه داد ... و می شه به تعبیر دیگه اگه شب رو نماد ظلمت و ناامیدی بدونیم بگیم :

شب ، اگر آنقدر تاریک نباشد که بتوان ستاره ای در آن دید ، دیگر شب نیست !

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
تاخیر
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳  

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مرغ شعرم هم به سان شیر شد !

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،طنز
 
خفتگان ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤  

گاهی به یکباره اتفاقی برای ما می افته که از خودمون می پرسیم آخه چرا ؟ ... و شاید هیچ وقت فکر نکنیم که این اتفاق شاید به خاطر این باشه که کمی چشمامون رو بیشتر باز کنیم !

خفتگان را خبر از عالم بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
روز داوری ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱  

تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که

چقدر زندگی کرده ایم, نه چقدر زنده بوده ایم.
چقدر بخشیده ایم, نه چقدر داشته ایم.
چقدر خوب- صرفاً خوب- بوده ایم, نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم.

«ویلیام آرتور وارد»

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
جایگاه
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢  

اگر می خواهی ببینی در نزد خداوند چه جایگاهی داری ،

‌ به درون خودت مراجعه کن ببین خداوند در نزد تو چه جایگاهی دارد .


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
سفر
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢  

گفتم شاید وقتی نباشم ، زمان زودتر بگذرد .

رفتم .

(به نقل از وبلاگ ورود ممنوع)

 

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
داستان های ۵۵ کلمه ای !!
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢  

تام مردی جوان و خوش قیافه و خوش‌گذران بود، هرچند وقتی با سام که دو ماه بود هم‌خانه‌اش شده بود شروع به جدل می‌کرد، کمی مست بود.

 

«نمی‌شود، نمی‌شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت، ابله!»

 

سام درجا او را با شلیک گلوله‌ای ساکت کرد.

 

لبخند زنان گفت: «می‌بینی که می‌شود!» 

 

(آشنایی بیشتر با این کتاب)

 

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
سه تکه بدون شرح !
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦  

می کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ... ولی آهسته می گویم : خدایا بی اثر باشد !

نگو نامهربان بودیم و رفتیم ... نگو بار گران بودیم و رفتیم ... بگو با دیگران بودیم و رفتیم !

پشت یه کامیون نوشته بود :
اگه می تونی این تابلو رو بخونی یعنی فاصلت خیلی کمه ! فاصله رو رعایت کن .

 

 


کلمات کلیدی: طنز ،قطعه ادبی
 
خدا را شکر
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦  

خدارا شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

 

خدارا شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است.این یعنی او در خانه است و درخیابان ها پرسه نمی زند.

 

خدارا شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بی کار نیستم.

 

خدارا شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

 

خدارا شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

 

خدارا شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

 

خدارا شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

 

خدارا شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

 

خدارا شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

 

خدارا شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

 

خدارا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

 

خدارا شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

 

خدارا شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
یک شعر
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳  

حرفیست در چشمان تو / آن را معما می کنی

احساس گرمی در دلت / اما تو حاشا می کنی

تب داری اما بی خبر / بیدار ماندی تا سحر

آن را که می جویی بدان / در خواب پیدا می کنی

)مونا برزویی - مجموعه شعر چشم های نادیده(

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
بهترین مترجم
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  
بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،جملات قصار
 
فلسفه غم
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧  

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد .


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،نیایش
 
تکبر
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠  

سنگریزه کوچک مقابل کوه بلند ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ ، لطفا مرا جزیی از وجودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد . کوه خندید و با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری بر عظمت من خواهی داشت ؟
سنگریز های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا گشتند ... دیری نپائید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند ...

(وبلاگ بارون بهاری)

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،داستان کوتاه
 
دو شعر
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳  

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد
که سبکتر شده است

***************

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

( زنده یاد عمران صلاحی )
به نقل از وبلاگ مژگان بانو


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
معشوق همین جاست ...
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸  

کشیشی در روستائی از مناره کلیسا بالا می رفت تا به خدا نزدیک تر شود و می خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند روزی تصور کرد صدائی می شنود پس فریاد زد خدایا کجائی ؟ من صدایت را به وضوح نمی شنوم و همان صدا آمد که من این پایین هستم . میان بندگانم. تو کجائی؟

 


کلمات کلیدی: نیایش ،قطعه ادبی
 
آرزو
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦  

خیلی دوست داشت که عکسش را توی روزنامه چاپ کنند. بارها از من خواست که عکسش را در روزنامه کار کنم...
یکی دو سال بود ندیدمش. شنبه وقتی که روزنامه را باز کردم... بالای عکسش نوشته شده بود: همه از اوییم و به سوی او بازمی گردیم.

(عادل جهان آرای / روزنامه همشهری)

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
شوق یادگیری ...
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥  

جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم .

 

سقراط گفت:

 

 با یقین آمدی ؟

 

جوان گفت : بلی !

 

آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن.

 

جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط  گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقایقی چند که جوان داشت خفه می شد  و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد !

 

جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید، سقراط جواب داد:

 

 در آن لحظات با تمام وجود چه چیزی را طلب م کردی؟

 

جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس !

 

سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین،  با تمام وجود خویش،  طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!

********

 

عرفا گویند :

 

اهل دل را دو خصلت باشد :

 

دل سخن پذیر

 

سخن دل پذیر

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
نعمت بزرگ
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩  

پر بودم و سیر بودم و سیرآب

و لذتم تنها اینکه....

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما....

این بس که می فهمم!

خوب است.....

احمق نیستم!



                                              دکتر شریعتی


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی
 
یه در ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢  

مطلب خیلی جالبی در وبلاگ یکی از دوستان دیدم با عنوان یه در و اینکه انتخاب ها چطور می تونن تاثیر گذار باشن و اشتباهات چه اثری روی زندگی ما می ذارن

زندگی مثل یه اتاق می مونه که توش دو تا دره ، هر کدوم از درها رو که انتخاب کنی ، وارد اتاق جدیدی می شی که توی اون هم باز چند تا دره ، هر کدوم از درها به اتاق دیگه ای ختم می شه و ... اما تو فقط می تونی یکی از درها رو انتخاب کنی . این درها مثل راه هایی هستند که توی زندگی هر کدوم از ماها خودش رو به صورت .......

باقیش رو از وبلاگ خودش بخونید ، ارزش خوندن داره .


کلمات کلیدی: قطعه ادبی
 
کاریکلماتور
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۸  

 حواسم را باد خیال برده است و کاغذهایم را باد پنکه ... قلم اما محکم در دستم نشسته است از این بادها نمی لرزد

برای اینکه کسی در کارم دخالت نکند ، مدتی است که اصولا کاری انجام نمی دهم ! (زنده یاد پرویز شاپور)

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم ، قفسی به بزرگی آسمان می سازم (پرویز شاپور)

گدایی گفت : گدایی کن تا محتاج دیگران نشوی !

وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند (سید ابراهیم نبوی ، مجله گردون ، بهار ۷۳)

می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟ (منبع قبلی)

متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر ! (منبع قبلی)

بیچاره آن خروسی که با صدای ساعت شماطه دار از خواب برمی خیزد

لامپ از ذوق روشن شدن سوخت.

آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم

گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم .

اگر روزی مهربانی را به عنکبوت یاد دهم ،مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد .

بعضی دل ها از جنس تفلون هستند. چیزی به خود نمیگیرند و اگر هم گرفتند به راحتی می‌شود پاکشان کرد.

وقتی صفر جلوی اعداد دیگر می ایستد, احساس غرور می کند.


منبع : وبلاگ کاریکلماتور









کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،طنز
 
معشوقه
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥  

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین! به خدا معشوق من بالایی است

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،قطعه ادبی ،نیایش
 
رمان‌های پرفروش 14سال اخیر در ایران
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥  

رمان‌های «بامداد خمار»، «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» و «دالان بهشت» از سه نویسنده زن، پرفروش‌ترین رمان‌های ایرانی در 14 سال اخیرند.

در این میان، کتاب «مدیر مدرسه» جلال آل احمد قدیمی‌ترین اثری است که از سال اول انتشار تاکنون مورد تقاضا بوده است .

«بامداد خمار» فتانه حاج سیدجوادی 
«چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد
«دالان بهشت» نازی صفوی
«باغ مارشال» حسن کریم‌پور
«پریچهر» مرتضی مؤدب‌پور
«وجدان» محمود حکیمی
«یاسمین» مرتضی مؤدب‌پور
«شب‌ سراب» ناهید پژواک

و ... ! (اصل خبر)

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی