روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

دلیل قانع کننده !
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢  

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١۶٠ کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.
مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢۴٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.
اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!
افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
راننده تاکسی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد که ازش یه سوال بپرسه. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود چپ کنه. به زحمت متوقف شد.

لختی به سکوت گذشت تا این که راننده گفت: « من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!» مسافر عذرخواهی کرد و گفت: « نمی‌دونستم یه ضربه‌ی کوچیک اینقدر تو رو می‌ترسونه»

راننده گفت: « تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان راننده‌ی تاکسی کار می‌کنم، آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم !»


کلمات کلیدی: طنز ،داستان کوتاه
 
درک درست صورت مساله !
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..
او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و .... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

“پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر."


کلمات کلیدی: مدیریت و اقتصاد ،طنز
 
حکایت افتادن مردی در چاه
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد …

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده‌ای.
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند.
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند.
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است.
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشکنه.
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد…!!


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
اندر حکایت آفرینش گوگل
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩  

... و خداوند گوگل را آفرید تا انسان را از منت خلق خدا برهاند !

(منبع)


کلمات کلیدی: طنز
 
خودکشی
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳  

افرادی که با خودکشی مخالفند ۳ دسته اند:

۱- مذهبی ها

۲- مثبت اندیش ها

۳- افرادی که از مرگ می ترسند

ولی افرادی که با خودکشی موافقند فقط یک دسته اند:

۱- کسانی که خودکشی می کنند!


کلمات کلیدی: جملات قصار ،طنز
 
رشوه و صداقت
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢  

شخصی تعریف می کرد : می خواستم برای انجام کاری به جایی مراجعه کنم ، دوستان گفتند اگر می خواهی کارت راه بیفتد صد هزار تومان به فلانی بده ... گفتم نکند بد باشد ؟ کار خراب تر شود ؟ گفتند نه !

پول را در پاکتی گذاشتم و پاکت را در میان کتابی و کتاب را در کیف و ... خلاصه رفتم پیش فلانی، پاکت را از زیر میز به او دادم و گفتم : در این پاکت صدهزار تومان پوله، به همین قرآن هم قسم می خورم که به هیچ کس نگم این رو.

نگاهی به من انداخت و گفت : هزینه کار شما پونصدهزار تومنه ... به همین قرآن هم برو به هر کی می خوای بگو !

...

آدم از صداقت بعضی ها خوشش می آید !


کلمات کلیدی: طنز
 
تفاوت احمق و دیوانه
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
درس عبرت
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
 
 
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
 
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و  با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
انیشتین و راننده
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸  

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند قبول کرد. اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه میکند در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
وکیل
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳  
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ 
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست  که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
 وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

کلمات کلیدی: طنز ،داستان کوتاه
 
چگونه از یک ملودی متنفر شویم ؟
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱  

آن را به عنوان زنگ بیدار باش موبایلتان استفاده کنید.

 


کلمات کلیدی: طنز
 
حاضر جوابی
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩  

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم !

 


کلمات کلیدی: طنز
 
ای یاهوو مسنجر !
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠  

و تو ای یاهو مسنجر
گوگل تاک را به خاطر شرافتش بر تو برتری دادیم
از آن روی که آفلاین هایمان را خیلی مودبانه برایمان ایمیل می کند
و
مثل تو همه را یک دفعه مثل گاو یک جا قورت نمی دهد!

(منبع)

 


کلمات کلیدی: طنز
 
ای دایره ! ای دایره زنگی !!!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

 

تا پیش از آنکه به سینما برویم، بر آن گمان بودیم که هندسه مربوط به علم است و کتاب ها ... اما چشم باز کردیم و دیدیم مربع عشق است و مثلث شیشه ای و الان هم که ... دایره زنگی ! از این رو ما را سخنی است با شما، ای دایره زنگی ها ! 

 


کلمات کلیدی: طنز
 
تفاوت دیدگاه
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٧  

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان:

سگ: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه . اون باید خدا باشه!
گربه: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه . باهام مهربونه و بازی می کنه . من باید خدا باشم!!

 

 


کلمات کلیدی: طنز
 
لذت دوران مجردی
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩  

اگر از دوران مجردی ات لذت نمی بری، ازدواج کن
آن وقت حتما از دوران مجردی ات لذت می بری !

(نقل از وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده)

 


کلمات کلیدی: طنز
 
بدون شرح !!!
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸  

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !


کلمات کلیدی: طنز ،داستان کوتاه
 
اتاق و رنگ ها
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  

سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی..

... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگ ها ندارد !

 


کلمات کلیدی: طنز
 
گذر زمان ...
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧  
تا بخواهیم از کودکی به جوانی برسیم ، پیر شده ایم !

(به نقل از وبلاگ ورود ممنوع)

کلمات کلیدی: جملات قصار ،طنز
 
کاریکلماتور
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦  

اگر خودم هم مانند ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم !

سایه ام تا گور بدرقه ام کرد

پا ، ظریف ترین وسیله نقلیه است

به عقیده گیو تین ، سر آدم زیادی است

کلمات تولیدی ذهنم، روی سرسره دستم سر می خورند تا به کاغذ برسند.


کلمات کلیدی: جملات قصار ،طنز
 
تاخیر
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳  

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مرغ شعرم هم به سان شیر شد !

 


کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،طنز
 
عرصه شطرنج
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥  
زندگی مثل شطرنج می مونه
اگه بلد نباشی همه می خوان اونا بهت یاد بدن...
و اگه بلد باشی همه می خوان شکستتد بدن !

کلمات کلیدی: جملات قصار ،طنز
 
سه تکه بدون شرح !
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦  

می کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ... ولی آهسته می گویم : خدایا بی اثر باشد !

نگو نامهربان بودیم و رفتیم ... نگو بار گران بودیم و رفتیم ... بگو با دیگران بودیم و رفتیم !

پشت یه کامیون نوشته بود :
اگه می تونی این تابلو رو بخونی یعنی فاصلت خیلی کمه ! فاصله رو رعایت کن .

 

 


کلمات کلیدی: طنز ،قطعه ادبی
 
کار دیگران است !
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳  

به کسی گفتند چرا شما خودتان به آنچه می گویید عمل نمی کنید ؟

گفت ما اهل علمیم اهل عمل دیگرانند !!

(درس روش تحقیق - دکتر امیری)

 


کلمات کلیدی: جملات قصار ،طنز
 
گر تو بهتر می زنی ...
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳٠  

حتما شما هم تا به حال دیده اید که کاری را انجام داده اید (یا انجام داده اند) و شخصی از راه رسیده (یا کنار گود نشسته) و می گوید چرا اینطور انجام دادید ؟! اینجایش چرا اینطوریست ؟ آنجایش چرا آنطوری نیست ؟‌... من اگر بودم خیلی بهتر انجام می دادم !

به نظر می رسد بهترین جواب برای این افراد این باشد که خودت بیا این کار را انجام بده ! یا دفعه بعدی با تو ! ... حتما شما هم می دانید ایراد گرفتن به کاری که انجام شده است و انتقاد به آن به جز ایجاد ناراحتی برای فرد انجام دهنده و دیگران سودی ندارد از نشانه های سادیسم می باشد !

به هر حال در جواب به سخن این افراد که می گویند اگر و اینگونه و آنگونه ... بهتر است بگوئیم : گر تو بهتر می زنی بستان بزن !

 


کلمات کلیدی: طنز
 
یک پاسخ فلسفی
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧  
یکى از استادان رشته ى فلسفه ، در یکى از دانشگا ههاى امریکا ، وارد کلاس درس مى شود و به دانشجویان میگوید میخواهد از آنها امتحان بگیرد ، بعدش صندلى اش را بلند میکند و میگذارد روى میزش ، و میرود پاى تخته سیاه ، و روى تابلو ، چنین مى نویسد : ثابت کنید که اصلا این " صندلى " وجود ندارد ! دانشجویان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار میآورند و هر چه فرضیه ها و فرمول هاى فلسفى و ریا ضى را زیر و بالا میکنند ، نمى توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند . تنها یک دانشجو ، با دو کلمه ، پاسخ استاد را میدهد . او روى ورقه اش مینویسد : کدام صندلى ؟؟
(مدیران هشتادی)

کلمات کلیدی: طنز
 
افق بالاتر !!
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦  

یکی از دوستان می گفت : وقتی اول دبستان بودیم می گفتیم خوش به حال دوم سومی ها !  ما مجبوریم با مداد بنویسیم  اونا با خودکار می نویسن.
وقتی دوم سوم بودیم ، می گفتیم کاش پنجم بودیم امتحان نهایی می دادیم !‌ (کلاس داره!)
وقتی کلاس پنجم شدیم می گفتیم خوش به حال راهنمایی ها ، برای هر درسی یه معلم دارن !
وقتی راهنمایی رفتیم ، می گفتیم خوش به حال دبیرستانی ها ، ترمی هستن !
وقتی دبیرستان رفتیم ، می گفتیم خوش به حال دانشگاهی ها ، خوشن !
وقتی کارشناسی اومدیم ، می گفتیم خوش به حال ارشدها ، دو روز در هفته کلاس دارن !

گفت حالا که کارشناسی ارشد هستم از یک دانشجوی دکترا که درسش هم داره تموم می شه پرسیدم ما افق بالاترمون اینه که دانشجوی دکترا بشیم ، شما چه افقی رو نگاه می کنید ؟ گفت ما ؟ هیچی ! الان مدرک گرفتیم ولی می گیم کاش پول داشتیم می تونستیم یه کاری راه بندازیم !!!

 


کلمات کلیدی: طنز
 
ترس از در !
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥  

یک سبک مدیریت که به خصوص در ایران وجود داره و خیلی ها از اون سو استفاده می کنن مدیریت رودربایستی می باشد ! ... در صورتی که کسی از این سبک پیروی کنه به راحتی می شه اون رو در معذورات گذاشت که نه نگه و کار شما رو راه بندازه .

این مساله بر می گرده به اینکه ما ایرانی ها خیلی تعارفی هستیم .

استاد تعریف می کرد یک چینی از او پرسیده بود :‌ شما ایرانی ها چرا از در می ترسید ؟! به او گفتم چطور‌ ؟ گفت آخر هر موقع به جایی می رسید که در دارد هر کدام به آن یکی می گوید تو اول برو !!!

جالب اینجاست که تا وقتی پیاده هستیم اینطور به همدیگر تعارف می کنیم و به محض اینکه سوار ماشین شدیم سعی می کنیم به هر قیمتی شده جلوتر باشیم و به دیگران راه ندهیم !!


کلمات کلیدی: طنز
 
عمران صلاحی رفت پیش گل آقا ...
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢  

دیروز قرار بود در شورای عالی ویرایش افطاری با هم باشیم؛ در دفتر ما؛ ایشان بیایند و عده ای از اهل قلم ساعت چهار زنگ زد. گفتم عمران چطوری؟
گفت خوب نیستم ... برای اولین بار گفت خوب نیستم . خیلی خود دار بود و کمتر به مسایل ریز اشاره می کرد. احساس کردم مساله باید خیلی جدی باشد که می گوید خوب نیست (موسی اسوار دوست عمران صلاحی)

صلاحی در باره خود می گوید:"شعرهای من مثل آجیل چهارشنبه سوری است. میان آنها همه چیز پیدا می شود."

عمران صلاحی هم رفت پیش کیومرث صابری (گل آقا) و دیگر اصحاب ... و اینجا ما مانده ایم و طنز نویسانی که دیگر نیستند .

 

 


کلمات کلیدی: طنز
 
چوپان دروغگو
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۸  

چوپان دروغگو هر روز می گفت : گرگ آمد و فراری دادمش .

علاوه بر دستمزد ، یک گوسفند هم دستخوش می گرفت . گله اش که بزرگ شد ، دیگر چوپانی نمی کرد . چوپان گرفت . او و گوسفندانش را بیمه کرد . حالا هر گرگی دلش خواست بیاید و گوسفند و چوپان را بدرد !

محمد زاهد چیچک اوغلو (ترجمه اسدالله امرایی)
منبع : روزنامه همشهری / ۲۸/۶/۱۳۸۵)

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
درسهای رویایی
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤  

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
.
.
.
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

 


کلمات کلیدی: طنز ،مدیریت و اقتصاد
 
کاریکلماتور
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۸  

 حواسم را باد خیال برده است و کاغذهایم را باد پنکه ... قلم اما محکم در دستم نشسته است از این بادها نمی لرزد

برای اینکه کسی در کارم دخالت نکند ، مدتی است که اصولا کاری انجام نمی دهم ! (زنده یاد پرویز شاپور)

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم ، قفسی به بزرگی آسمان می سازم (پرویز شاپور)

گدایی گفت : گدایی کن تا محتاج دیگران نشوی !

وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند (سید ابراهیم نبوی ، مجله گردون ، بهار ۷۳)

می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟ (منبع قبلی)

متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر ! (منبع قبلی)

بیچاره آن خروسی که با صدای ساعت شماطه دار از خواب برمی خیزد

لامپ از ذوق روشن شدن سوخت.

آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم

گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم .

اگر روزی مهربانی را به عنکبوت یاد دهم ،مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد .

بعضی دل ها از جنس تفلون هستند. چیزی به خود نمیگیرند و اگر هم گرفتند به راحتی می‌شود پاکشان کرد.

وقتی صفر جلوی اعداد دیگر می ایستد, احساس غرور می کند.


منبع : وبلاگ کاریکلماتور









کلمات کلیدی: قطعه ادبی ،طنز
 
زندگی با مشکلات
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳  


یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین

طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد
طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود 
طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد
طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت
...
طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد

 قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

(متن کامل به همراه تصویر را از اینجا ببینید)


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز
 
عجایب و درس ها
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢  

این مطالب رو برای سرگرم شدن شما و بانمک بودنشون نمی نویسم ، می گم که بدونید در جهان ما چه عجایبی وجود داره ... و از هر کدوم می شه یه درس گرفت (پائین نوشتم چه درس هایی!)

۱ - یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد

۲ - اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

۳ - خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند.

۴ - هیچ‌وقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه کنی .

۵ - در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌ای سنگ به کار رفته که می‌توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی‌متر دور فرانسه ساخت .

۶ - 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می‌کنند، در زیر خاک مدفون شده‌اند .

۷ - شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است .

از اولی درس استقامت ، از دومی درس مدیریت جمعیت ، از سومی درس مدیریت هزینه ، از چهارمی اینکه به همه چیز توی زندگی دقت نمی کنیم! ، از پنجمی عظمت یک بنای تاریخی ،‌ از ششمی خودتون درس بگیرید! ، از هفتمی هم اینکه غیرممکن وجود نداره !


کلمات کلیدی: طنز
 
دست نوشته هایی از یک وبلاگ
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱  

این ها رو از وبلاگ یه دوست قدیمی کش رفتم ! البته می دونم ناراضیه ، ولی خوب وبلاگش رو دیگه به روز نمی کنه (البته فکر نمی کنم این دلیل مناسبی باشه برای نقل بدون اجازه !!)

خره، دو روز که نمیبینمت مث سگ دلم برات تنگ میشه.. حالا اینا رو میگم گاو نشی ها!

امروز سه سال زندگی یک نفر به قطعات ریز کاغذ تبدیل شد. از یابنده تقاضا می شود به جای فضولی در سطل آشغال، کمی به زندگی و تبعات آن فکر کند! 

تمام قصه ها با یکی بود یکی نبود یک کسی شروع می شوند که: یکی بود یکی نبود! اما اینبار یکی رفته بود و یکی مانده بود تنها مانده بود و سخت گریه کرده بود.........


کلمات کلیدی: طنز