روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

راه نجات
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳  

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آن که او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

 

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت : تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که تی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد، که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

(خانه مدیران جوان)

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،نیایش