روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

او دزد بیسکویت بود...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸  

 شبی یک خانم در فرودگاه منتظر پرواز هواپیمای خود بود .

تا پرواز این هواپیما هنوز چند ساعت باقی مانده بود .

 

او در یک قهوه خانه یک جعبه بیسکویت خرید و برای خواندن کتاب در یک جا نشست.

 

او هنگام خواندن کتاب متوجه شد که مردی که در کنارش نشسته

 

است و بدون گرفتن اجازه بیسکویتی از جعبه اش برداشته و می خورد.

 

 این خانم وانمود کرد که متوجه موضوع نشده است . زیرا نمی خواست خشمگین شود .

 

 او ضمن خواندن کتاب و خوردن بیسکویت، به ساعت نگاه کرد. زمان کم کم در حال گذر بود .

 

 در عین حال مرد کماکان بیسکویت می خورد . این بار او جدا عصبانی شد و فکر کرد که اگر من تا این اندازه بخشنده نباشم، آن مرد کم کم مرا کتک نیز خواهد زد. 

 

او یک بیسکویت می خورد و آن مرد نیز یک بیسکویت می خورد.

 

هنگامی که فقط یک بیسکویت باقی مانده بود ، مرد لبخندی زد و

 

آخرین بیسکویت را برداشته و آن را نصف نموده و نیمی را به این

 

خانم داد. خانم فکری کرد که این مرد خیلی بی شرمانه رفتار می کند و حتی ابراز تشکر نمی نماید . 

 

وقتی سوار هواپیما شد. برای بردن چمدان خود به ورودی گمرک رفت.

 

 هنگامی که در جای خود در هواپیما نشسته بود ؛ کیفش را باز نمود، نمی توانست تنفس کند.

چون او متوجه شد که آن جعبه بیسکویت هنوز در کیفش است. او دزد بیسکویت بود..


کلمات کلیدی: داستان کوتاه