روزنامه نگار اينترنت

مطالب کوتاه و خواندنی برای آن ها که وقت زیادی ندارند

خاطره ای از دکتر حسابی
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢  

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم .می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه